حسن حسن زاده آملى

18

هزار و يك كلمه (فارسى)

دوم اينكه قبول ابعاد مذكور بالفعل در كره تحقق نمىيابد ، و بالقوه بر هيولاى فقط هم صادق است . سوم اينكه نموّ در سن شيخوخت وجود ندارد زيرا كه ذبول منافى آنست . چهارم اينكه حساس و متحرك به اراده ، دو فصل انسان نيستند زيرا كه فصل قريب تعددبردار نيست و اهل نظر بدين اعتراف دارند پس فصل آن معلوم نيست . پنجم اينكه ناطق به معنى مدرك كليات يعنى معقولات است پس ناطق صفت روح مباين حيوانست پس چگونه بر حيوان حمل مىشود ؟ ششم اينكه چگونه ماهيت انسان از دو حقيقت متباين يكى روح و ديگرى جسم تركيب شده است ؟ و تشبّث به حديث عشق و تدبير بين روح و جسم ، از تعشق به حديث و سوء تدبير است . يعنى آنكه سخن از عشق جسم و روح به ميان مىآورد تا بدين سخن تركيب بين آن دو را اثبات كند عشق به حديث دارد و دوست دارد كه حرفى بزند و گرنه حديث عشق بين روح و جسم مثبت مدّعى نيست و اين سخن از سوء تدبير و بدانديشى است ، زيرا انسان را صورت احديت حقيقيه است يعنى صورت وحدانى و هويّت واحده دارد ، و اين گونه معانى اضافى چون ابوت و ملك‌اند كه اضافه بين متضايفين مثلا جسم و روح مفيد چنين صورت وحدانى نيست . هفتم اينكه اگر حيوان جنس و ناطق فصل ، در خارج تحقق بيابند حمل آن دو بر يكديگر نشايد ، و اگرنه حيوان در خارج تحقق داشته باشد و نه ناطق ، پس چگونه انسان در خارج تحقق مىيابد ؟ و بايد حيوان ناطق ، بنابر فرض عدم وجود خارجيشان ، از معقولات ثانيه باشند ، و حال اينكه هيچيك از اهل نظر قائل بدان نيست ؛ چگونه بايد آن دو را از معقولات ثانيه دانست و حال اينكه عبارت از جسم و روح مخصوص خارجىاند . هشتم از شكوك اينكه در تمثيل به حقيقت انسانيه ، اهل نظر گفتند حقيقت شىء آنست كه شىء بدان تحقق مىيابد ، اگر مراد از اين حقيقت آنى است كه ما آن را تصور مىكنيم ، بايد تصور شىء بنابراين فرض سبب تحقق و وجود شىء باشد . و اگر مراد از اين حقيقت آنى است كه ما آن را تصديق مىكنيم ، تصديق بعد